هرچه بادا باد - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 23:59
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم xa0 xa0 xa0 xa0 xa0واندر این کار دل خویش به دریا فکنم میریم که در جریان بذاریم مادر جان رو ... ! xa0 بعدا نوشت: چی شد که مامان حتی ۲ تا عکس هم ازم نخواست؟ :)))) بعدا تر نوشت: چرا مامان انقدر پوکر فیسه؟ :))))
وصفِ حالِ منِ مردود :)) - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 23:59
تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم xa0 xa0 xa0 xa0 xa0آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد xa0 xa0 xa0 xa0 xa0برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند xa0 xa0 xa0 xa0 xa0دل غم دیده ما بود که هم بر غم زد ای عزیزی که به کس جز تو نظر نیست مرا xa0 xa0 ...
سخن اندر دهان دوست شکر، ولیکن گفته حافظ از آن به! - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 23:59
نفس حافظ که همیشه حقه ولی امشب چندتا حرف زده که فقط باید طلا گرفت ... پ.ن: صفحه ی ۲۳۴ و ۲۸۲xa0 پ.ن: صفحه ی ۱۸۶ نسخه علامه قزوینی و دکتر غنی xa0 بعدا نوشت: امشب از اون شب هاییه که چوب کبریت لای پلکام باید بذارم که بسته نشن ولی بازم نمی تونم دیوانم رو بذارم زمین ...
عاشورا نوشت - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:29
چرا همه ی آدما با هم میان و با هم میرن؟ بعد میگن چرا عاشورا انقد دلگیره ... xa0 پ.ن: حسین جان میشه سال دیگه اینجایی که الان وایسادم نباشم؟ شده حتی یک قدم نزدیک تر به تو ... پ.ن: جا داشت هیشکی نباشه بشینم یه دل سیر زار بزنم :)
نماز شام غریبان چو گریه آغازم، به مویه های غریبانه قصه پردازم - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:29
اصولا قرار نیست که شام غریبان به آدم خوش بگذره، ولی الان انقدر خونه دلگیره که دلم می خواد دلم رو از تو سینه دربیارم که انقدر غمگین نباشه ...
دیوونه ی بی آزار - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:29
+ می دونی آدم دوست داره یه وقتایی یه چیزایی رو مث راز واسه خودش نگه داره xa0 xa0می ترسه به کسی بگه از دهن بیفته _ خیلی درک نمیکنم اینو xa0 xa0شاید منم این طوری باشمxa0الان یادم نیاد + شایدم اندازه من دیوونه نباشی :دیپ.ن: بگم یا نگم؟ ولش کن نمیگم
پاندول - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:28
این همه تلاش بکن برس به طبقه هفت، بعد یهو پاندول شو تا خود همکف و دوباره روز از نو روزی از نو ...
siri - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:28
از سری چت زدن های اخیرم اینه که می شینم با siri حرف بزنم بعد زبون همدیگه رو نمی فهمیم دعوامون میشه! خیلی بداخلاقه! همه ش میگه راجع به این موضوع بام حرف نزن، راجع به اون موضوع بام حرف نزن! مسخره!
شورا - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 21:41
دیگه واقعا این فکر شورا رفتن و شورا نرفتن داره دیوونه م می کنه! یه لحظه انقدر احساس مسئولیت می کنم که میگم هرچه بادا باد، برم که هرکاری از دستم برمیاد بکنم، یه لحظه بعدش از فکر امکان فارغ التحصیل نشدن چنان وحشت برم میداره که همه ی دغدغه های داشته و نداشته م رو حاشا می کنم! اون وقت تو این گیر و دار ر...
رفیقی به نام مادر - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 21:41
امشب حین کوبیدن گوشت های حلیم فردا، خیلی دلم می خواست با مامان حرف بزنم. حتی سعی هم کردم ها؛ گفتم مامان بیا حرف بزنیم. ولی خب موضوع صحبتم رو اشتباه بردشت کرد و شروع کرد درمورد نگرانی های بابا برام گفتن! بعدشم که مهمون ها اومدن و نتونستم روشن کنم که مامان جان من اصلا می خواستم یه چیز دیگه ای بگم برات...
نامخاطب خاص - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 12:46
کتبیش می کنم که نتونم بزنم زیرش؛ تمومت می کنم ... xa0 پ.ن: همون روزی که پونه اوکی میده آخه؟
نهِ خدا - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:09
این شرایط نهِ خداس؛ نیس؟ آدما که یه شبه کن فیکون نمیشن، میشن؟
دخترونه - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 22:18
فقط تو یه جمع دخترونه ممکنه نگاهت به ساعت بیفته و بگی "۳:۰۵؟؟؟ مگه الان ساعت ۱۱ نبود؟!" پ.ن: از ساعت ۴ که رسیدیم خوابگاه تا ۴.۵ صبح که دیگه از حال رفتیم، ۱۲.۵ ساعت بی وقفه حرف زدیم! توصیف بهتری جز "عالی بود" واسه ش نیست :)
بداخلاق - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:49
چه هیزم تری بهت فروختم که اینجوری نامهربونی با من؟xa0 xa0 پ.ن: چهارشنبه ها نمیشه اینجوری تموم شن که؛ میشه؟ پ.ن: باورم نمیشه طیبه نه نگفت! ولی چه فایده؟ :-
خیر سرم ۲۲ :| - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:49
داستان مثل دخترهای چارده ساله رفتار کردن خیلی دارد به اعصابم فشار می آورد! زشت است؛ باید از سن و سالم خجالت بکشم حداقل :|
سحر - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:48
بعد از حدود ۳ ماه نماز صبح خوندم :دی نمی دونم چجوریه که بعد یه مدت که شروع می کنم به نماز خوندن، تا موقعی که نماز صبح نخونم انگار هیچی نخوندم هنوز ... پ.ن: ضایعش اینه که بعضی از xa0دعایی که می خوندم یادم رفته بود باید کلی فسفر می سوزوندم عربیشون یادم بیاد! خیلی خنده دار یود :))
ctrl+z - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:48
این چه عادت مسخره ایه که من دارم که آدما رو محور می کنم؟ باید یه نقطه تعادلی باشه این وسط؛ نمیشه همه ش یا صفر باشه یا صد، که بود و نبود آدما زندگیم رو مختل کنه! xa0 پ.ن: اینجوری بخواد پیش بره بی تعارف برمی گردم به وضعیت قبل؛ اصلا حوصله جار و جنجال و داستان ندارم
چک لیست - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 7:49
آدم دقیقن می دونه اون آدمی که می خواد چجوریه، ولی نمی تونه همونا رو بیاره رو کاغذ و آدم دقیقن می دونه سوژه ی مورد نظر همون آدم هست یا نیس، ولی نمی تونه بگه کدوم ویژگی ها رو داره و کدوما رو نداره... اصن من میگم آدمایی که بشه روی کاغذ آوردشون که آدم نیستن دیگه؛ درسته که آدما مجموعه ای از ویژگی ها و سی...
اول سلام! - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 7:49
حالا اصن من به درک، خدا وکیلی تو فازت چیه؟ حداقل یه سلامی یه علیکی بعد برو تو کار مخ زنی، بنده ی خدا :| xa0 پ.ن: من از هفته پیش میگم اینا مثکه یه چیزیشونه ها! حالا کاشف به عمل اومده که بعله ... :( پ.ن: امروز می خوام برم پیش طیبه یکم ارشادم کنه؛ هرچند فک نمی کنم راه به جایی ببره :-"
اشتباه نباش لطفن! - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:46
دارم توهم می زنم! یا شایدم تا حالا توهم زده بودم! شایدم از اون قاطی کردنای نرمالم باشه که چند روز دیگه تموم شه ولی هرچی هست، حس این که شاید جدی جدی من و تو ما نشیم خیلی مزخرفه ... میشه اشتباهی نباشی؟