خرید بک لینک
امشب حین کوبیدن گوشت های حلیم فردا، خیلی دلم می خواست با مامان حرف بزنم. حتی سعی هم کردم ها؛ گفتم مامان بیا حرف بزنیم.

ولی خب موضوع صحبتم رو اشتباه بردشت کرد و شروع کرد درمورد نگرانی های بابا برام گفتن!

بعدشم که مهمون ها اومدن و نتونستم روشن کنم که مامان جان من اصلا می خواستم یه چیز دیگه ای بگم برات ...

در کل خیلی برام جالبه که هر موضوعی رو تا به مامان نگم دلم آروم نمی گیره و خودش هم همیشه وقتی بی قرارم می فهمه یه ناگفته ای دارم؛ چون چند وقتیه گاه و بی گاه می پرسه چی باز تل انبار شده تو دلت که نگفتی بهم؟ ولی خب گفتن چیزی که واس خودمم حل نشده هنوز، به مامان سخته! چون اصلا نمی دونم چی باید بهش بگم! فقط می دونم که می خوام بگم :|

پ.ن: حیف شد امشب حتی دقیقا جمله هایی که می خواستم بهش بگم رو هم می دونستم ولی نشد. حالا کو تا موقعی که خونه خلوت شه و بشه دو تا چایی بریزم و بشینیم مثل دو تا دوست، نه مثل مادر و دختر، گپ بزنیم :)

بعدتر نوشت: به علت کمبود رخت خواب، تو کیسه خواب تشریف دارم الان! چه حالی میده :))))

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رفیعی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 21:41

صفحه بندی