
نفس حافظ که همیشه حقه ولی امشب چندتا حرف زده که فقط باید طلا گرفت ... پ.ن: صفحه ی ۲۳۴ و ۲۸۲ پ.ن: صفحه ی ۱۸۶ نسخه علامه قزوینی و دکتر غنی بعدا نوشت: امشب از اون شب هاییه که چوب کبریت لای پلکام باید بذارم که بسته نشن ولی بازم نمی تونم دیوانم رو بذارم زمین ......
ادامه مطلب
این همه تلاش بکن برس به طبقه هفت، بعد یهو پاندول شو تا خود همکف و دوباره روز از نو روزی از نو ......
ادامه مطلب
حالا اصن من به درک، خدا وکیلی تو فازت چیه؟ حداقل یه سلامی یه علیکی بعد برو تو کار مخ زنی، بنده ی خدا :| پ.ن: من از هفته پیش میگم اینا مثکه یه چیزیشونه ها! حالا کاشف به عمل اومده که بعله ... :( پ.ن: امروز می خوام برم پیش طیبه یکم ارشادم کنه؛ هرچند فک نمی کنم راه به جایی ببره :-"...
ادامه مطلب
باز دم عروسی و سفر سرما خوردم!این حقه ناموسا؟ :| پ.ن: پیرو اعلامیه ی "دختر باید قبل غروب آفتاب خونه باشه" فعلا محروم البرنامه و محروم الکوه و محروم الزندگیم ظاهرا!اون وقت سه شمبه تمرین سنگه! ناموسا میشه نرفت آخه؟؟؟؟ بعدم پنج شمبه جمعه م نرم جنگل حتما! دیه چی؟ :|...
ادامه مطلب
چیزی که واضحه اینه که می خوام حرف بزنم؛ چیزی که واضح نیست اینه که نمی دونم چی می خوام بگم بهت ... و این دقیقن نتیجه ی مستقیم اجباریه که واسه حرف زدن باهات به خودم تحمیل کردم :|...
ادامه مطلب